مرور اخبار کوتاه
  • افزایش اندازه قلم
  • فونت پیشفرض
  • کاهش اندازه قلم

گفت‌و‌گوي با هاشم اماني :
تشكيل هيئت موتلفه به دستور امام بود



هاشم اماني گفت: ما هم چند باري به شكل عمومي رفتيم كه امام فرمودند ما صدايمان را به دنيا مي‌رسانيم. آقاي عسگراولادي كه خدمت امام مي‌رود، امام مي‌فرمايند با همديگر جمع و مؤتلف شويد. عنوان مؤتلفه هم از صحبت‌ امام گرفته شد.

درآمد:
بناي اولية فراهم‌آورندگان اين دفتر آن بود كه در ميزگرد موتلفة اسلامي، شنوندة خاطرات و تحليل‌هاي حاج هاشم اماني باشند، اما كسالت و سپس غيبت ايشان در آن محفل، زمينه‌ساز گفت‌ و شنودي متفاوت و پرنكته با وي گرديد. هاشم اماني از مبارزان پرسابقة مذهبي در طي 6 دهه گذشته بوده است. او در جريان نهضت ملي، همگام با عناصر و جريانات ديني فعال در آن، حضوري مداوم و پرانگيزه داشت و پس از آن، در رويداد از ميان برداشتن حسنعلي منصور، به حبس ابد محكوم شد و قريب به 13 سال را در زندان‌هاي رژيم پهلوي سپري كرد. تمامي آنان كه در طي اين مدت طولاني، گذري بر زندان داشته‌اند، از تقوا و روحية مقاوم او خاطراتي ماندگار دارند.
با اماني در منزل او به گفت و گو نشستيم و او اگرچه درخواست‌هاي پي‌درپي ما را براي مصاحبه، بي جواب نگذاشت، اما پاسخ‌هاي مجمل او نشان مي‌داد كه تمايلي براي طرح نام و سوابق خويش ندارد، همان انگيزه‌اي كه پس از پيروزي انقلاب و طي كردن سال‌هاي پرفراز و نشيب مبارزه، او را به كسب و كار عادي خويش بازگرداند و مانع از طرح نام او در زمرة مسئولين يا تحليل‌گران تاريخ انقلاب شد.


*سوال: از چه زماني و در چه شرايطي و با چه انگيزه‌هائي وارد عرصه سياست شديد؟

*اماني: متفقين در 3 شهريور سال 1320 به ايران آمدند و در سال 1324 رفتند. بعد غائله آذربايجان و پيشه‌وري پيش آمد و آنها هم در سال 1325 رفتند. ورود ما در مسائل سياسي برحسب سوابقي بود كه از دوره رضاشاه داشتيم. رضاشاه نوعي سياست ضدديني داشت و جامعه ديني را به‌طور كلي تحقير كرده بود. بعد از سال 1324 فضاي نسبتا بازي ايجاد شد و همين امر موجب گرديد تا در بخش‌هاي مذهبي جامعه هم جنبشي به وجود بيايد، خصوصا حركتي كه توسط مرحوم آيت‌الله كاشاني شروع شد و همچنين جرياني كه فدائيان اسلام به رهبري مرحوم نواب صفوي شكل دادند. توهين‌هائي كه به دين مي‌شد و به‌خصوص فعاليت‌هاي كسروي و تشكيلاتي كه به راه انداخته بود، باعث شد كه مذهبيون و علما هم به شكل گسترده‌اي براي مقابله با جريانات ضد ديني، وارد عرصه سياست شوند و ما هم عضو كوچكي از اين جريان بوديم.

*سوال: ابتدا با كدام يك از جريانات سياسي آشنا شديد؟

*اماني:ابتدا با مرحوم نواب آشنا شديم. مرحوم نواب وقتي از عراق به ايران آمد، جلسات متعددي با كسروي گذاشت و با او بحث كرد، ولي به نتيجه نرسيد. كسروي اساساً دنبال مريد جمع كردن بود و حرف كسي را قبول نمي‌كرد. بعد مرحوم سيد حسين امامي و 4 تن ديگر در كاخ دادگستري، كسروي را ترور كردند. يادم هست در آن ايام، بازاري‌ها 300 هزار تومان وثيقه گذاشتند تا اينها را از زندان آزاد كردند. اين در واقع تائيد صريحي بود كه از سوي متدينين نسبت به اين اقدام ابراز شد. بعد مرحوم نواب اطلاعيه‌اي داد كه من با مردم سخني دارم. در مسجد شاه جمعيت زيادي جمع شد و ايشان سخنراني پرشور و حرارتي را ايراد كرد. اين اولين بار بود كه من مرحوم نواب را مي‌ديدم. از سوي ديگر ما به فاصله يك كوچه، هم محله‌اي مرحوم مهدي عراقي بوديم. منزل ما روبروي پاچنار، گذر قلي بود و ايشان يك كوچه با ما فاصله داشت. مرحوم عراقي و چند تن ديگر هيئتي به نام "ناشرين قرآن " را راه انداخته بودند كه بسيار در آن منطقه تاثيرگذار بود و فعاليت زيادي مي‌كرد. پس از مدتي اينها گفتند برويم و با مرحوم نواب ملاقاتي خصوصي داشته باشيم. اين باعث شد كه ما رفتيم و در منزل يكي از اشخاص معمولي با ايشان ملاقات كرديم. ايشان صحبت مفصلي براي ما كردند و گفتند بايد با تمام جريانات ضدديني، به‌شدت مقابله كنيم.

*سوال: شهيد نواب صفوي را از نظر ويژگي‌هاي شخصيتي، چگونه فردي يافتيد؟

*اماني: مرد فوق‌العاده‌اي بود. مي‌شود گفت يك آدم استثنائي بود. انسان در همان جلسه اول مجذوب شخصيت او مي‌شد و تمام حرف‌هايش را قبول مي‌كرد. بر اين نكته تاكيد مي‌كنم كه جذبه بالائي داشت و به خاطر خصوصيات اخلاقي و عبادت‌هائي كه مي‌كرد و تهجّدي كه داشت و نيز برخوردهاي قاطعي كه نسبت به انحرافات داشت، قدرت فوق‌العاده‌اي را به انسان منتقل مي‌كرد و لذا افرادي كه در كنار ايشان بودند، عمدتاً‌ تا به آخر نسبت به وي وفادار ماندند. ايمان قاطع داشت كه ما قدرت از بين بردن حركات ضدديني را داريم. همزمان با ايشان، مرحوم آيت‌الله كاشاني هم از تبعيد لبنان برگشتند و منزلشان مركز تجمع كساني شد كه قصد مبارزه با استعمارگران را داشتند.

*سوال:اولين بار ايشان را كجا ملاقات كرديد؟

*اماني: ماه رمضان بود و ايشان شب‌ها در حياط منزلشان مي‌نشستند. ما همراه با مرحوم عراقي و عده‌اي ديگر كه تقريبا يك گروه شده بوديم، به آنجا مي‌رفتيم. منزل ايشان پنجره‌اي داشت كه مشرف به حياط بود. ايشان شب‌ها در كنار آن پنجره مي‌نشستند و كسي هم سخنراني مي‌كرد. جالب اينجاست كه ايشان گاهي در ميان يا پايان سخنان آنها، مطالبي را در تكميل يا تصحيح موضوعات مطرح شده بيان مي‌كردند.

*سوال: سخنران‌ها منبري بودند؟

*اماني: خير، افراد مختلفي براي سخنراني مي‌آمدند. خيلي‌ وقت‌ها دكتر شروين صحبت مي‌كرد و گاهي هم شمس قنا‌ت‌آبادي و محمدي اردهالي بودند. محمدي اردهالي مردي به تمام معنا متدين و خوش بيان بود. آقاي فقيه‌زاده و شيخ مهدي شريعتمداري هم بودند. تمام صحن حياط پر مي‌شد و آقايان از وقايع روز و نحوه مبارزات صحبت مي‌‌كردند.

*سوال: ويژگي‌هاي شخصيتي آيت‌الله كاشاني چگونه بود؟

*اماني: خيلي با همه خودماني بود. به همه هم بر سبيل مطايبه خطاب مي‌كرد "بي‌سواد "! ادبيات خاصي هم داشت و با يك آهنگ مخصوصي مي‌گفت: "اين حكومت فاسده ظالمه... ". ما گروهي از بچه‌هاي بازار بوديم كه غالبا شب‌ها در آنجا حضور پيدا مي‌كرديم و به سخنراني‌ها گوش مي‌داديم. بعد هم براي هماهنگ كردن جريانات روز و كارهائي كه بايد انجام مي‌شدند، جمعيتي به نام "جمعيت مجمع مسلمانان مجاهد " را از برادراني كه در اطراف مرحوم كاشاني بودند و تعدادشان هم زياد بود، به وجود آورديم و بالاتر از پامنار جائي را گرفتيم و يك هيئت مديره 12 نفره را هم انتخاب كرديم. من در آنجا صندوقدار بودم.

*سوال: مرحوم نواب به اين جمعيت و مخصوصا به شمس قنات‌آبادي خوش‌بين نبود...

*اماني: فقط مرحوم نواب نبود. برخي ديگر از برادراني هم كه به منزل مرحوم كاشاني مي‌آمدند، به قنات‌آبادي خوش‌بين نبودند. او با چند نفر، تقريبا يك جور باند بازي را در منزل مرحوم كاشاني علم كرده بود. به‌تدريج با توسعة اين مخالفت‌ها، ‌مانع از صحبت كردن او در جمعيت شديم.

*سوال: شما در حين عضويت در مجمع مسلمانان مجاهد،‌عضو فدائيان اسلام هم بوديد؟

*اماني: بله، من عضو جدي "فدائيان اسلام " هم بودم و امور مالي فدائيان اسلام در دست من بود. وجوهي كه بايد صرف شهريه‌ها مي‌شد، همه توسط من گردآوري و تقسيم مي‌شد. همين طور هزينه‌هائي را كه بايد صرف مي‌شد، مثلاً خود مرحوم نواب مي‌نوشت كه آقاي اماني 200 تومن بدهيد به فلان كس يا امثالهم و يا وجوه را مي‌فرستاد در خانه آنها. به اين نكته هم اشاره كنم كه با افزايش همكاري بنده با فدائيان اسلام، ‌به‌تدريج ارتباطم با مجمع مسلمانان مبارز،‌ كمرنگ و بعد هم به‌كلي قطع شد.

*سوال: در دهة اخير، برخي از مخالفين فدائيان اسلام در بارة اين گروه، ابهامات زيادي را مطرح مي‌كنند كه از جملة آنها منابع مالي فدائيان است. در مواردي هم افرادي به ذهنيت وابستگي مالي مرحوم نواب و فدائيان اسلام به انگليس دامن زده‌اند! الان فرصت مناسبي است كه شما در بارة پشتوانة مالي اين گروه خاطرات خود را بيان كنيد.

*اماني: فدائيان اسلام شهريه داشتند و آن وقت‌ها در ماه پنج يا ده تومن در ماه شهريه داشتند.

*سوال: يعني از نظر مالي متهعد بودند و شما هم دفتر داشتيد؟

*اماني: بله، دفتر داشتم و اسامي آنها را يادداشت مي‌كردم. اشخاصي هم بسيار متدين و علاقمند به مرحوم نواب بودند، ولي نمي‌خواستند خودشان را وارد جريانات سياسي كنند. اينها گاهي مبالغ بيشتري هم مي‌دادند. مثلا روبروي سفارت انگليس كسي بود كه مغازه داشت و خيلي متدين بود و يا در دروازه دولت چند نفر بودند كه پارچه‌فروشي يا عطاري داشتد. گاهي مي‌رفتيم پيش آنها و صد تومان و دويست تومان كمك مي‌كردند. خيلي هم به فدائيان اسلام و مرحوم نواب علاقمند بودند، اما در اجتماعات شركت نمي‌كردند.

*سوال: در واقع از مريدان غيرسياسي مرحوم نواب بودند.

*اماني: بله،‌ مريدان متدين و علاقمند به اين نهضت بودند، چون نهضت مرحوم نواب براي جامعه اسلامي و متدينين، حيثيت و آبروي فراواني كسب كرده بود. قبلاً موقعي كه كارمند مي‌خواست به اداره برود، بايد صورتش را مي‌تراشيد و ريش داشتن يكي از عوامل عقب‌ماندگي محسوب مي‌شد، ولي حالا كار به جائي رسيده بود كه ريش داشتن در ميان بچه مسلمان‌ها، نشانه مبارزه با استعمار و مقاومت شده بود. من كساني را مي‌شناختم كه اصلا جزو جمعيت هم نبودند، ولي ريش مي‌گذاشتند، چون تدين و انتساب به مذهب، ارزش و اعتبار پيدا كرده بود. شهامت‌هائي كه نواب به خرج مي‌داد، براي جوان‌ها خيلي جذاب و جالب بود.

*سوال: در ماه تقريبا چه مقدار پول جمع مي‌شد و به چه مصارفي مي‌رسيد؟

*اماني:يك وقتي ميتينگ بود و ناچار مي‌شديم بلندگو و وسايل كرايه كنيم. گاهي بايد به خانواده‌هاي مستمند كمك مي‌كرديم. البته در مجموع، مبلغ خيلي زيادي جمع نمي‌شد. گمانم چند هزار تومني بيشتر نمي‌شد. يك وقت‌هائي به‌طور اختصاصي بعضي‌ها پول مي‌دادند كه به اين مصارف مي‌رسيد. خود مرحوم نواب كه هيچ خرجي نداشت. مدت زيادي در دولاب زندگي مي‌كرد و ما مي‌رفتيم آنجا. غروب وقت نماز بلند مي‌شد و به مسجدي در آن نزديكي مي‌رفت كه امكاناتي نداشت. يك چراغ موشي به دست مي‌گرفت و به راه مي‌افتاد؛ ما هم به دنبالش مي‌رفتيم. مردم دولاب هم خيلي به ايشان علاقه داشتند. محله دولاب، كنار و دور از شهر بود و خانه‌هايش هم طوري نبود كه بريزند و همه را بگردند. مرحوم نواب خيلي وقت‌ها مورد تعقيب بود و آن محله، جاي خوبي براي مخفي شدن او بود. ايشان اغلب عمرش را مخفي زندگي كرد.

*سوال: با توجه به اينكه شما در عرصه‌هاي گوناگون نهضت ملي شركت داشتيد،‌ بفرمائيد اولين بار دكتر مصدق را كجا ديديد و از او چه خاطراتي داريد؟

*اماني: آقايان جبهه ملي غالباً با آيت‌الله كاشاني آمد و شد داشتند و ما در همين آمد و رفت‌ها، دكتر مصدق را هم مي‌ديديم. دكتر بقائي هم كه به صورت جدي مي‌آمد و مي‌رفت. در هنگام بازگشت آيت‌الله كاشاني از تبعيد لبنان، جمعيت خيلي زيادي به استقبال آمده بود. ما رفتيم فرودگاه براي پيشواز و دكتر مصدق هم آمد. آيت‌الله كاشاني در ماشين روباز دكتر شايگان سوار شدند. از فرودگاه تا پامنار همه جا پر از جمعيت بود. منزل مرحوم كاشاني يك بالاخانه داشت و دكتر بقائي رفت آن بالا و به مردم خوشامد گفت. اميري نوري و عبدالقدير آزاد هم به منزل آيت‌الله كاشاني مي‌آمدند. دكتر فاطمي را دقيقاً يادم نيست كه مي‌آمد يا نه.

*سوال: ظاهراً شما قبل از اين ماجرا، در تحصني هم كه در اعتراض به تقلب در انتخابات مجلس شانزدهم، توسط جبهه ملي در برابر كاخ مرمر تشكيل شد،شركت داشتيد. خاطره آن روز را بيان كنيد.

*اماني: در آن مقطع، هژير وزير دربار بود. صندوق‌هاي انتخابات را به شبستان مسجد سپهسالار آورده بودند و در آنجا آرا را مي‌خواندند. عده‌اي از ماها هم آنجا بوديم كه در خواندن آرا تقلب نشود و به همين منظور شب در مسجد سپه‌سالار خوابيديم! بعد مشاهده كرديم كه كم‌كم آراي مردمي و ملي پائين رفت و آراي درباري‌ها و عناصر مورد نظر آنها بالا آمد. يك شب صندوق‌ها را به بهانه اينكه در اينجا قرار است روضة دربار خوانده شود، از مسجد سپهسالار بردند به فرهنگستان كه نزديك مسجد بود و هيچ كسي را هم به محل شمارش آراء راه ندادند. البته بعد هم در همان ‌جائي كه روضه دربار خوانده شد، سيد حسين امامي، هژير را ترور كرد! به هر حال، قبل از ترور هژير، جبهه ملي و دكتر مصدق از مردم دعوت كردند كه جلوي دربار تحصن و نسبت به تقلب در اين انتخابات اعتراض كنند.

*سوال: حدوداً چند نفر بوديد؟

*اماني:چند صد نفر بيشتر نبوديم. رفتيم جلوي سردرِ سنگي دربار كه‌ ‌در يك خيابان فرعي بود. هژير آمد و با دكتر مصدق صحبت كرد و گفت: " به وجدانم قسم كه اين انتخابات،‌ سالم است و هچ تقلبي در آن نشده! " دكتر مصدق گفت: "هژير! آيا تو اصلاً وجدان داري كه به آن قسم مي‌خوري؟ " و سپس افزود: "ما مي‌خواهيم بيائيم در دربار متحصن بشويم تا از اين انتخابات رفع مشكل بشود. " هژير گفت: "نمي شود كه همة اين جمعيت بيايند داخل دربار. عده‌اي را تعيين كنيد. "15 نفر تعيين شدند و رفتند داخل دربار و مسئله تشكيل جبهه ملي همان روز اعلام شد. اين تحصن مثمر ثمر واقع نشد و جريانات به همان ترتيب سابق ادامه پيدا كرد. حتي يكي‌يكي صندوق‌ها را آوردند و علامت زدند، ولي فايده نداشت، در نتيجه فدائيان اسلام تصميم گرفتند هژير را از بين ببرند. وقتي كه شهيد سيد حسين امامي، هژير را ترور كرد، انتخابات،‌ باطل اعلام شد و بعد انتخاباتي انجام شد كه در نتيجة آن، آقايان جبهه ملي و مرحوم آيت‌الله كاشاني انتخاب شدند.

*سوال: شما با دكتر بقائي هم برخورد داشتيد؟ ويژگي‌هاي اخلاقي او چگونه بود؟

*اماني: چه بگويم؟ براي اولين مرتبه كه مسئله ملي شدن نفت را عنوان كرد، در يك خانه اجاره‌اي بود. گمانم سال 28 بود. زن و فرزندي نداشت. حزب زحمكتشان را كه درست كرد. پنج شش تا بادي‌گارد از گردن‌ كلفت‌ها و بزن بهادرها داشت. يك بار من با يكي دو تا از آنها كار داشتم و رفتم به حزب زحمتكشان، وگرنه در جلساتشان شركت نمي‌كردم. مكالمه حضوري چنداني هم با او نداشتم. به هر حال بقائي در آن دوره، در راس جبهه ملي و در جريان نهضت، از همه فعال‌تر بود.

*سوال: اختلاف مرحوم نواب با جبهه ملي و بعد از آن با آيت‌الله كاشاني از كجا شروع شد و اولين مشكل چه بود؟

*اماني: اولين مشكل بعد از قتل رزم‌آرا ايجاد شد. رزم‌آرا با ژست‌ و سبك رضاشاه، ارعاب و تهديد مي‌كرد. گفته بود كه ايراني‌ها لولهنگ هم نمي‌توانند بسازند، نفت را چطور مي‌خواهند اداره كنند؟ جمعيت فدائيان اسلام از مردم دعوت كرد به مسجد شاه بيايند. جمعيت زيادي هم آمد و مرحوم واحدي در آنجا تهديد كرد كه اگر رزم‌آرا بخواهد به اين شيوه عمل كند، ما با او برخورد جدي مي‌كنيم. چندان طولي نكشيد كه در 16 اسفند، مرحوم خليل طهماسبي در مجلس ختمي كه در مسجد امام برگزار شد، رزم‌آرا را زد.
قبل از آن، نمايندگان جبهة ملي با مرحوم نواب در منزل حاج احمد آقائي كه آهن فروش بود، جلسه‌اي را تشكيل داده بودند. من در آن جلسه شركت نداشتم. در آن مجلس مرحوم نواب گفته بود من اين مانع بزرگ را از سر راه شما برمي‌دارم، ولي شرطم اين است كه حكومتي بر اساس احكام اسلام تشكيل شود. بعد از قتل رزم‌آرا، آمد و شد جبهه ملي به منزل آيت‌الله كاشاني زياد شد و طرح اين را ريختند كه رئيس دولت بعدي چه كسي باشد، البته نظر آنها عمدتا دكتر مصدق بود كه به عنوان نخست وزير معرفي كنند، ولي حسين علاء را كه آوردند، اختلافات شروع شد. مرحوم نواب اعلاميه‌اي خطاب به حسين علاء داد كه: "نخست‌وزيري ملت مسلمان در شأن تو نيست و استعفا بده و برو. " بعد مجموعه جبهه ملي با شاه توافق كردند كه فدائيان اسلام را سركوب كنند. اينها به محله دولاب ريختند و با وضعيت بسيار بدي مرحوم واحدي و اطرافيان او را دستگير و حتي شديداً شكنجه كردند.
در اينجا من براي روشن شدن زمينة اختلافات آن دوران لازم مي‌دانم به نكته‌اي اشاره كنم. مرحوم آيت‌الله كاشاني احتمال نمي‌دادند كه ما در شرايط درگيري با انگلستان بتوانيم حكومت اسلامي داشته باشيم. ديدگاه آرماني ايشان اين بود كه اگر مجلس را درست كنيم و تمام وكلا نماينده مردم باشند و بشود روي مجلس كنترل داشت، شاه نمي‌تواند اعمال نفوذ كند. نه تنها آقاي كاشاني كه هيچ يك از علما و مراجع هم به اين نتيجه نرسيده بودند كه مي‌شود حكومت اسلامي تشكيل داد و مملكت را اداره كرد. اميدي به اين كار نداشتند. آقاي كاشاني با اين تفكر با آمدن مصدق موافقت كردند و در اينجا بود كه مرحوم نواب آن اعلاميه شديد‌اللحن را داد و ضمن اعتراض به خلف وعدة جبهة ملي گفت: "خليل و ساير دستگيرشدگان بايد بلافاصله آزاد شوند. " دولت هم بعد از اين اعلاميه و ادامة اعتراضات مرحوم نواب، ايشان را دستگير كرد. وضعيت دشواري بود و مرحوم آيت‌الله كاشاني هم منزل پامنار را ترك كرد و به منزل دامادشان آقاي گرامي رفت كه ما با رفقا چند دفعه رفتيم و در آنجا درباره جمعيت فدائيان اسلام با ايشان صحبت كرديم...

*سوال: واكنش ايشان چه بود؟

*اماني: مرحوم نواب اعلاميه داده بود كه اينها با اين كارشان روي فواحش پاريس را سفيد كردند! آيت‌الله كاشاني از اين شيوه سخن گفتن مرحوم نواب گلايه داشت و به ما هم نگفت كه دولت، ايشان را آزاد مي‌كند يا نمي‌كند. قول‌هاي لفظي مي‌دادند،‌ ولي از نظر عملي كاري نمي‌كردند.

*سوال: چه چيزي باعث شد كه جبهه ملي و دربار به رغم همه تضادهائي كه پيدا كرده بودند، بر سر دستگيري فدائيان به توافق رسيدند؟

*اماني:علتش اين بود كه آنها به اين نتيجه رسيده بودند كه احتمال دارد فدائيان اسلام دست به ترورهاي ديگري هم بزنند. ظاهرا شاه هم گفته بود كه از جانب اينها احساس خطر مي‌كند، ولي به او گفته بودند خليل طهماسبي به فتواي آيت‌الله كاشاني دست به ترور رزم‌آرا زده و وقتي آيت‌الله كاشاني با شاه مشكلي نداشته باشد، از جانب فدائيان اسلام هم ديگر خطري وجود ندارد!

*سوال: برخي معتقدند بيش از آنچه كه بيم از ترور توسط فدائيان اسلام مطرح بوده باشد، هراس از انتقادات تند مرحوم نواب سبب شد كه دربار و جبهة ملي، به بهانه واهي شكستن شيشه‌هاي مغازه مشروب‌‌فروشي توسط مردم ساري، پس از سخنراني مرحوم نواب، او را به زندان بيندازد.

*اماني: بله، مرحوم نواب دو سال قبل به طور غيابي به اين حكم محكوم شده بود و حالا مي‌خواستند آن را اجرا كنند! البته يادم نيست كه ساري بود يا بابل. كاملاً مشخص بود كه اين مسئله را بهانه كرده بودند تا مرحوم نواب را از عرصة سياست دور كنند.

*سوال: از دوران زندان نواب، چه خاطراتي داريد، چون ظاهراً افراد زيادي به ديدن او مي‌رفتند.

*اماني: بله، خيلي‌ها مي‌رفتند، چون دولت نمي‌خواست حساسيت زيادي را ايجاد كند. زندان قصر 3 تا بند داشت و آن را رزم‌آرا ساخته بود. مرحوم نواب در بند (1) بود و ساختمان آن هم خيلي مجهز بود. دو تا بند ديگر دست توده‌اي‌ها بود. اينها همان سازمان نظامي حزب توده بودند كه يك عده‌اي از آنها را اعدام و بقيه را زنداني كرده بودند. شايد نزديك به 100، 150 نفر از توده‌اي‌ها در آنجا بودند. بند (1) كلا دست مرحوم نواب بود و در انتهاي بند اتاقي وجود داشت كه ايشان در آنجا بود و حياط جداگانه‌اي هم داشت و گاهي كه 40، 50 نفر در آن حياط جمع مي‌شدند، آنجا يك نيمكتي بود كه ايشان مي‌رفت روي آن مي‌ايستاد و صحبت مي‌كرد. در مورد ملاقات‌ها خيلي سختگيري نمي‌كردند. اين باعث شد كه مرحوم واحدي در جلسه پرجمعيتي گفت كه ما ديگر نمي‌توانيم دوري "پسرعمو "‌را تحمل كنيم و به برادرها گفت كه بايد كاري بكنيم، ولي به همه نگفت كه مي‌خواهد چه كار كنند. ما حدود 53 نفري بوديم كه رفتيم داخل زندان و براي آزادي مرحوم نواب متحصن شديم.

*سوال: داستان آن تحصن را نقل كنيد.

*اماني: وقتي كه تصميم گرفتيم اين تحصن را انجام بدهيم، اول همگي توي حياط زندان بوديم و بعد آمديم زير هشت و در آنجا تصميم گرفتيم كليد‌ها را از نگهبان‌ها بگيريم و زندان دست خودمان باشد كه بتوانيم تحصن كنيم. كليد را از نگهبان زندان گرفتيم.

*سوال:چه مدت در زندان تحصن كرديد كه به شما حمله شد؟

*اماني: چندان طول نكشيد. يك بار رئيس شهرباني آمد و با ما مذاكره كرد كه زندان را ترك كنيم، اسمش كوپال بود. براي مزاح بد نيست بگويم براي رئيس شهرباني هندوانه آورده بودند و دنبال چاقو مي‌گشتند كه يكمرتبه از جيب بچه‌ها چهار پنج تا چاقوي ضامن‌دار بيرون آمد!
نواب هم در آن جلسه بود؟
بله، همه جمع شده بودند. رئيس شهرباني با ديدن اين اوضاع، حساب كار دستش آمد و پا شد و رفت. نحوه حمله آنها به ما هم اين‌طور بود كه چون اينها از طرف بند (1) نمي‌توانستند داخل زندان بيايند، زندانيان دو بندِ توده‌اي‌ها با ماموران پليس همكاري كردند و آنها از آن طرف وارد زير هشت شدند و غفلتا به داخل بند ما آمدند. آنها با چوب‌هاي كلفتي كه در دست داشتند به ما حمله كردند. ما خواستيم در بند را ببنديم كه نشد. يك تونل انساني درست كرده بودند و يكي يكي بچه‌ها با چوب، مجروح مي‌كردند و از ميان خودشان عبور مي‌دادند. بعد همه را ريختند توي باغ كنار زندان.

*سوال: مرحوم نواب چه كرد؟

*اماني: مي‌خواست جلو بيايد، ولي بچه‌ها نمي‌گذاشتند. خلاصه همه را با چوب بيرون كردند و فقط مرحوم نواب ماند و كسي كه كارهايش را انجام مي‌داد. بعد هم ما را بردند زندان شماره (3) و دستبند و پابند زدند. مدتي بوديم تا روزي كه سرهنگ نظري، رئيس زندان قصر آمد و آزادمان كردند.

*سوال: پشت سر اين ضرب و شتم فدائيان اسلام در زندان چه كسي بود؟ بعضي‌ها معتقدند دستور دكتر فاطمي بود. شما متوجه چيزي شديد؟

*اماني: اينكه چه كسي اين دستور را داده بود، يادم نيست، ولي قطعا هيچ رئيس زنداني بدون دستور مافوق نمي‌تواند چنين كاري بكند.

*سوال: هنگامي كه پس از دستگيري مرحوم نواب، عده‌اي از فدائيان به مرحوم كاشاني توهين مي‌كردند، ايشان از داخل زندان نامه نوشت كه هيچ‌گونه اسائه ادبي نبايد به آقاي كاشاني بشود، در حالي كه خودش با ايشان اختلاف نظر داشت. چه عواملي موجب شد كه ايشان چنين دستوري به فدائيان اسلام بدهد؟

*اماني:مرحوم نواب اساسا اجازه نمي‌داد به روحانيت اسائه ادبي شود. او آدم صريحي بود. موقعي كه با مرحوم كاشاني اختلاف پيدا كرد، نزد ايشان رفت و گفت: "شما مرا طرفدار خودت محسوب مي‌كني، ولي از حالا بدان كه من ديگر طرفدار شما نيستم. " مي‌خواست اتمام حجت كند،‌ ولي اينكه اجازه بدهد كسي توهيني بكند،‌ اين‌طور نبود.

*سوال: مشهور است كه دكتر مصدق گفته بود اگر نواب فعاليت سياسي نكند و فقط به امور ديني خود بپردازد، او را آزاد خواهد كرد. آيا چنين توافقي علت آزادي مرحوم نواب بود؟

*اماني: با روحيه‌اي كه مرحوم نواب داشت گمان نمي‌كنم چنين چيزي در بين بوده باشد. شايد بيشتر تاثير جلساتي بود كه فدائيان اسلام، به‌خصوص در شب‌هاي شنبه تشكيل مي‌دادند و در آنها به‌شدت به دولت حمله و آنها را تهديد مي‌كردند. بارها هم از طرف دولت به اين جلسات حمله مي‌شد.

*سوال: با اين وصف، چرا مرحوم نواب، بعد از آزادي از زندان، ديگر دخالتي در سياست نكرد.

*اماني: نوعا جمعيت‌ها بعد از مدتي افت مي‌كند. فدائيان اسلام هم افت كرد، اختلافات مرحوم كاشاني و مصدق هم بالا گرفت به طوري كه عوامل مصدق به خانه مرحوم كاشاني ريختند و آنجا را سنگباران كردند. مرحوم نواب هم، هم به دليل افت فدائيان و هم اين اختلافات، دلسرد شده بود و بيشتر به سفر مي‌رفت و وعظ ديني مي‌كرد.

*سوال: شما در شب سنگباران منزل آقاي كاشاني بوديد؟

*اماني:بله، آن شب ما در پامنار بوديم و يك عده لات كه سردسته‌شان داريوش فروهر بود، ‌يك وانت آجر آوردند و جلوي منزل آيت‌الله كاشاني ريختند. آنها از پشت ديوار آجرها را پرت مي‌كردند كه خورد به سر مرحوم محمد حدادزاده كه وقتي او را از خانه آوردند بيرون كه به بيمارستاني جائي برسانند، فروهر با چاقو او را زده بود. آن جلسه در اعتراض به انحلال مجلس هفدهم تشكيل شده بود.

*سوال: شما در آن شب به خاطر سمپاتي به مرحوم كاشاني به منزلشان رفته بوديد يا صرفاً ناظر بوديد؟

*اماني: من زياد به منزلشان نمي‌رفتم، چون ديگر سمپاتي سابق را نسبت به ايشان نداشتم، آن شب هم براي تماشا رفته بودم. متاسفانه در آن اواخر، برخي از اطرافيان آقاي كاشاني، آدم‌هاي موجهي نبودند،‌ مثلا فرزندشان، مصطفي، رفتارهاي سئوال برانگيزي داشت و هر وقت هم به مرحوم كاشاني مي‌گفتند، مي‌گفت: "مصطفي، جان من است. " و هيچ ممانعتي نمي‌كرد. همين طور افرادي مانند شمس قنات‌آبادي هم چهره‌هاي جالبي نبودند. خانه ايشان به چنين حالتي در آمده بود و سر اين قضايا ما دلسرد شديم و ديديم سينه زدن در آنجا فايده ندارد و ديگر منزل مرحوم كاشاني رفتن را ترك كرديم.

*سوال: اشاره كرديد به افول شعلة نهضت ملي بر اثر پاره‌اي از رفتارهاي رهبران آن. آيا تنها اختلافات بود كه موجب اين آفت شد يا سياست‌هاي نادرست متوليان و رهبران نهضت هم به اين مشكل دامن مي‌زد؟

*اماني: يكي از مسائلي كه وجود داشت اين بود كه مصدق مي‌خواست با در خانه ماندن وزير پتو بودن، مملكتي با آن همه آشوب و مشكلات اداره كند. مگر چنين چيزي ممكن است؟‌ او اساساً براي به ثمر رساندن نهضت ملي و تحقق اهداف آن، انگيزه چنداني نداشت و مثال بارز آن هم استعفاي غيرمنتظرة او در تيرماه سال 31 بود. كساني هم كه دور او بودند امثال سپهبد زاهدي بودند كه وزير كشور او بود، ارسنجاني وزير ديگرش بود، افشار طوس رئيس اداره املاك رضاشاه بود كه مصدق، او را رئيس شهرباني كرد. با چنين كابينه‌اي آيا مي‌شد چنان مملكتي را اداره كرد و نهضت را با آن همه دشمن سر پا نگاه داشت؟ يك انتخابات نيم بند هم كرد و بعد هم كه مجلس را تعطيل كرد! عملا نمي‌‌شد مملكت را به آن شكل اداره كرد تا ماجراي سال 32 پيش آمد. آيت‌الله كاشاني را هم كه با تهمت و افترا، خانه‌نشين كردند. يكي از دوستان مي‌گفت در آن روزها مرحوم كاشاني را ديده كه بقچه حمامش را زير بغل داشته و به حمام مي‌رفته و حتي يك نفر در اطرافش نبوده! در واقع با ضعف‌ها و اختلافات، عملا همه چيز تمام شد.

*سوال: چهره‌هاي متدين و جواني كه پس از 28 مرداد سرخورده شده بودند، فاصله سال 32 تا 42 يعني ظهور نهضت امام را چگونه سپري كردند؟

*اماني:كاري نمي‌توانستيم بكنيم، چون كسي نبود كه مركزيتي ايجاد كند كه در اطراف او جمع شويم. همان‌طور كه عرض كردم ما از بچگي با مرحوم عراقي ارتباط داشتم. اينها كوره‌پزي داشتند و دفترشان در خيابان 17 شهريور بود و من هر هفته به آنجا مي‌رفتم و درد دل مي‌كرديم. مرحوم آيت‌الله بروجردي در راس بود و تسلط مطلق بر حوزه‌ها و مجامع ديني كشور داشت و كسي، از جمله مسئولان حكومت در برابر ايشان نمي‌توانست نفس بكشد. به‌ويژه، شاه نمي‌توانست در برابر ايشان تظاهر به ضد اسلام بودن بكند و مي‌دانست كه نمي‌تواند پنجه در پنجه ايشان بيندازد. از سوي ديگر،‌مسئله اين بود كه علما كلا قدرت اداره حكومت را در خود نمي‌ديدند و مي‌گفتند همين كه شاه اظهار اسلاميت كنند و در برابر شوروي و حزب توده بايستند، كافي است. يكي از علماي رده بالا در تهران در صحبتي گفته بود: "حرف از حكومت نزنيد كه بحث آن، سم مهلك است. " آيت‌الله بروجردي هم چنين اعتقادي داشت و اوضاع به شكل سابق بود تا وقتي كه ايشان مرحوم شدند.

*سوال: شما با اخوي و دوستانتان جلسات ديني‌اي داشتيد كه بعدها تبديل به بخشي از هيئت‌هاي مؤتلفه شد. آن گروه و جلسات آن چگونه شكل گرفت و برنامه‌اش چه بود؟

*اماني: اخوي ما مرحوم حاج‌آقا صادق با مرحوم آشيخ عباسعلي اسلامي كه مدارس جامعه تعليمات اسلامي را درست كرد و آشنائي و دوستي داشت. ايشان در مدرسه شماره 33 جامعه تعليمات اسلامي، زيرگذر قلي، عربي تدريس مي‌كردند و صبح‌ها در مسجد جامع، دروس حوزوي مي‌‌گفتند. مرحوم حاج‌آقا صادق در منزل هم هيئت داشت و به بچه‌ها درس مي‌داد، مسئله مي‌گفت، شرح لمعه مي‌گفت، البته قرآن و نهج‌البلاغه هم مي‌گفت. من هم گاهي مقدمات مي‌گفتم.

*سوال: حاج آقا صادق چقدر درس خوانده بودند؟

*اماني:تا اواسط سطح، اتمام شرح لمعه. ما يك جلسات محلي داشتيم كه مردم مي‌آمدند و جلساتي هم داشتيم كه 50، 60 نفر بازاري شركت مي‌كردند.

*سوال: از سوابق سياسي و نيز از ويژگي‌هاي شخصيتي حاج‌آقا صادق اماني نكاتي را ذكر كنيد.

*اماني:حاج آقا صادق تا قبل از نهضت امام چندان در امور سياسي دخالت نمي‌كرد. يك گروه شيعيان بود كه تشكيلات ديني منظمي داشتند و ايشان بيشتر در آنجا فعاليت مي‌كرد. بيشتر فعاليت مذهبي داشت و كار سياسي نمي‌كرد، ولي با شروع نهضت امام تا حدي وارد جريانات سياسي شد. بسياري از مذهبيون كه تا قبل از آن كاري به سياست نداشتند، با ظهور امام وارد عرصه شدند.

*سوال: شما در واقع بيشتر وارد مسائل سياسي بوديد.

*اماني: بله، ايشان قبل از آغاز نهضت، همان فعاليت‌ها و جمعيت‌هاي سابق را داشت. پس از رويدادهاي سال‌هاي 41و42 در مسائل سياسي وارد شد و البته از ما هم جلو افتاد.

*سوال: ايشان قبل از آن تاريخ براي ورود به عرصة سياسي شبهه شرعي داشت؟ اين سئوال را از اين جهت مي‌پرسم كه عده‌اي از متدينين با توجه به مشي مرحوم آيت‌الله بروجردي، چندان تمايلي به ورود به عرصة مبارزات سياسي نداشتند.

*اماني: نه، ايشان چندان ذوق مسائل سياسي را نداشت و ذوق ديني او بيشتر بود، دنبال جلسات وعظ و روضه و مداحي و اين مسائل بود. گروه شيعيان هم گروه خوبي بود و با مراكز فساد در محل مقابله‌هائي داشتند و توفيقاتي را هم به دست آورده بودند.

*سوال: در اوايل دهه 40، شما در جلسات مرحوم حاج صادق در مسجد امين‌الدوله برگزار مي‌شد،‌ شركت نمي‌كرديد؟

*اماني: من خيلي به مسجد امين‌الدوله نمي‌رفتم. با كارهائي كه داشتيم نوبت به مسجد امين‌الدوله نمي‌رسيد. با روش آنها هم چندان موافق نبودم. بچه‌هاي ما زياد مي‌رفتند، ولي من نه. آشيخ محمد حسين زاهد روحيه تقدس و تقواي زيادي داشت، اما روحيه سياسي نداشت. حتي آسيد محمد كريم هم همين‌طور بود، مرحوم آقاي مجتهدي هم همين‌طور. بسياري از امام جماعت‌هاي مساجد، مثل حاج‌آقا يحيي سجادي كه در مسجد سيد عزيزالله نماز مي‌خواندند، وقتي مي‌آمدند بيرون، عبايشان را سرشان مي‌كشيدند و يا آسيد احمد طالقاني، پدر جلال آل‌احمد، هم عبا را روي سرشان مي‌كشيدند. اينها فقط دنبال همان وظايف مشي آخوندي بودند.

*سوال: از جلال آل‌احمد خاطره‌اي داريد؟

*اماني: ما هم مدرسه‌اي بوديم و در سال 1312 يا 13 به مدرسه ثريا كه روبروي كوچه آب‌انبار معير در خيابان خيام بود، مي‌رفتيم. جلال بچه خوبي بود. حالت‌هاي شوخي و مزاحي را كه در كتاب‌هايش دارد، آن موقع هم داشت. برخورد جدي با كسي نمي‌كرد و يا شايد عمدتاً حرف‌هاي جدي خودش را به شكل طنز بيان مي‌كرد!

*سوال: برخي در سال‌هاي اخير در اينكه مؤتلفه را امام تاسيس كرده باشد، تشكيك كرده‌اند. شما كه از ابتدا در جريان امر بوديد، در اين باره توضيحي بفرمائيد.

*اماني: رابط جمعيت با امام حاج‌آقا عسگراولادي بود. يك روز مرحوم عراقي‌ آمد و به من گفت: "يك نفر در قم پيدا شده كه هماني است كه ما مي‌خواهيم. " آقاي احمد توكلي بينا هم خيلي با مرحوم عراقي رفيق بود. ما با آقاي عسگر‌اولادي و آقاي حاج ابوالفضل حيدري خريد و فروش‌هائي داشتيم. اينها خودشان هيئت‌هائي داشتند. بعد با هفت هشت نفر ديگر از جمله مرحوم شفيق و آقاي استادي و آقاي طاهري جلساتي تشكيل داديم كه چه بايد كرد. آقاي عسگراولادي به قم رفته و خصوصي با امام صحبت كرده بود. ما هم چند باري به شكل عمومي رفتيم كه امام فرمودند ما صدايمان را به دنيا مي‌رسانيم. آقاي عسگراولادي كه خدمت امام مي‌رود، امام مي‌فرمايند با همديگر جمع و مؤتلف شويد. عنوان مؤتلفه هم از صحبت‌ امام گرفته شد. هيئت مديره‌اي تشكيل شد و ما هم نسبتا در رده‌هاي بالا بوديم، هر هفته صبح‌ها جلسه داشتيم. تمام كساني كه در طول اين سال‌ها منتظر بودند كه كسي بيايد و حركتي شروع شود و در طي اين سال‌ها قلبشان فشرده شده بود، با اميد زيادي كنار هم قرار گرفتند. در مجموع هم دستوراتي كه امام مي‌فرمودند عمدتا توسط همين هيئت مؤتلفه اجرا مي‌شد، مثل تكثير و پخش اعلاميه‌ها و برگزاري جلسات. يك سال در ماه رمضان در مسجد جامع جلساتي داشتيم كه تمام حياط و شبستان پر از جمعيت مي‌شد. سرهنگ طاهري با 30، 40 نفر مي‌آمد و مواظب بود ببيند داريم چه كار مي‌كنيم. همچنين مناسبت‌هاي ديگري هم بود كه مجالس مربوط به آنها را برگزار مي‌كرديم، اعلاميه‌‌هاي امام كه مي‌رسيد، آنها را چاپ و توزيع مي‌كرديم. اين كارها عمدتا توسط هيئت‌هاي مؤتلفه انجام مي‌شد كه از نظر تدين و اجراي احكام ديني، در ميان جمعيت‌هاي مختلف، ‌نمونه بودند و هستند. اين فعاليت ها بود تا كشتار 15 خرداد پيش آمد. موقعي كه حضرت امام را تبعيد كردند، مؤتلفه تصميم گرفت اقدام جدي و شديدي بكند.

*سوال: شما هيچ كدام سابقه كار مسلحانه نداشتيد؟ چطور شد كه سراغ فعاليت مسلحانه رفتيد؟

*اماني: اين تصميم خود مؤتلفه بود، ‌يعني وضعيت طوري شده بود كه اعلاميه و تشكيل جلسات، مثمر ثمر نبود. مردم خسته شده بودند و مي‌گفتند بايد كاري كرد. بعد از تبعيد امام، برعكس 15 خرداد، هيچ اتفاقي نيفتاد و فقط نصف روز بازار دروازه را بستند. كاري نشدو رويهمرفته اين‌طور شد كه من و اخوي و آقاي مدرسي و آقاي عراقي و عزت‌الله خليلي و عده‌اي ديگر جلساتي را براي بررسي راه‌هاي پيشبرد مبارزه، در منزل آقاي مدرسي در خاني‌آباد تشكيل داديم.

*سوال: شهيد صادق اماني در فعال شدن شاخة نظامي موتلفه تا چه حد موثر بود؟

*اماني: حاج‌آقا صادق مي‌گفت ديگر اعلاميه و وعظ، فايده ندارد و صدا بايد از داخل لوله اسلحه بيرون بيايد و يقين پيدا كرده بود كه بايد يك كار اساسي كرد. تهيه اسلحه را به عهده من گذاشتند، ولي سازماندهي و برنامه‌ريزي به عهده اخوي بود. من چند تائي اسلحه تهيه كردم. مي‌خواستيم كارهاي ديگري را هم انجام بدهيم و يك قالب براي ساخت نارنجك هم درست كنيم. مرحوم بخارائي و نيك‌نژاد و صفار هرندي كه جلساتي با مرحوم عراقي داشتند و خيلي آماده بودند؛ با اسلحه‌ها رفتند تمرين مسيرهاي عبور و مرور اشخاصي را شناسائي كردند كه از افراد رده بالاي رژيم بودند، مثل نصيري و علم و امثالهم.

*سوال: چند نفر در ليست بودند؟

*اماني: پنج شش نفري بودند. در هرحال حسنعلي منصور به گفته بعضي‌ها براي امريكا مهم‌تر از شاه بود، چون او با آن قضيه كاپيتولاسيون به كشور و طبعاً به اسلام خيانت كرده بود و بعد هم صراحتا به پيامبر اكرم(ص) دشنام داده بود. چنين شخصي واجب‌القتل است و براي كشتنش حتي نيازي به فتوا هم نيست.

*سوال: آيا به نظر شما اقدام مؤتلفه،‌ مبارزه مسلحانه بود يا ترورهاي موردي و طبق فتواي يك مرجع؟

*اماني: زدن اين افراد حالت ضرب‌الاجل پيدا كرده بود و ما مي‌خواستيم حتما بعد از تبعيد امام يك كاري انجام شود و چندان فاصله‌اي بين اين دو رويداد نيفتد. عملاً هم همين طور شد، يعني امام در 13 آبان تبعيد شدند و منصور را در روز اول بهمن زدند. مؤتلفه واقعا مثل سازمان‌هائي چون منافقين نبود كه مي‌خواستند از طريق مبارزه مسلحانه، رژيم را ساقط كنند. ما فقط مي‌خواستيم زهرچشمي از حكومت بگيريم و امكانات زيادي نداشتيم كه كارهاي بعدي را انجام دهيم.

*سوال: پس از اعدام منصور چگونه دستگير شديد؟

*اماني: منصور در روز اول بهمن 43 ترور شد و مرا در روز 9 بهمن دستگير كردند. ابتدا شهيد بخارائي دستگير شد و او را از روي كارتي كه در جيب داشت، شناسائي كردند و به خانه‌اش رفتند و از ساكنان آنجا درباره كساني كه با او ارتباط داشتند پرس‌وجو كردند و فهميدند كه با حاج صادق اماني در ارتباط است. بقيه افراد را به همين طريق دستگير كردند. من از آن شب به خانه نرفتم، ولي تلفن منزل كنترل بود، من با كسي قرار گذاشتم و سر قرار دستگيرم كردند. ماموران ضد اطلاعات تا 21 روز در خانه ما بودند، چون نتوانسته بودند حاج صادق را بگيرند و نگران بودند كه ترورهاي ديگري هم صورت بگيرد. يادم هست موقعي كه در دادگاه از ما پرسيدند از كجا فهميديد كه منصور ترور شده و ما جواب داديم از چراغ‌هاي روشن ماشين‌ها و بوق‌زدن‌هايشان. اين جواب خيلي براي رئيس دادگاه سنگين بود. شهيد عراقي را هم بدون مدرك و فقط به خاطر سابقه‌اي كه در 15 خرداد داشت، دستگير كردند!

*سوال: روحيه كساني كه دستگير شده بودند چگونه بود؟

*اماني: بسيار عالي بود. همگي خيالمان راحت بود و شاد بوديم. يادم هست وقتي از شهيد اماني پرسيدند: چرا به محمد بخارائي اسلحه دادي؟ ‌خيلي خونسرد جواب داد: ‌براي اينكه برود و منصور را بكشد!

*سوال: آيا از شاخه سياسي هم كسي دستگير شد؟

*اماني: بله، شهيد صادق اسلامي، حاج احمد توكلي بينا و شهيد لاجوردي را هم دستگير كردند و محكوم به 2 سال حبس شدند.

*سوال: آيا شما را شكنجه هم دادند؟

*اماني: در آن دوران از شكنجه چندان خبري نبود و فقط گاهي ما را با كابل يا باتوم مي‌زدند. شكنجه‌هاي آن روزها به هيچ‌وجه با شكنجه‌هاي سال‌هاي بعد در كميته مشترك، قابل مقايسه نبود.

*سوال:از جريان دادگاه مي‌گفتيد.

*اماني: دادگاه ما ابدا شباهتي به دادگاه افرادي كه قرار بود اعدام شوند، نداشت. همه شاد و خوشحال بوديم. رياست دادگاه اول ما با سرهنگ بهبودي بود كه 4 نفر حكم اعدام گرفتند. رئيس دادگاه دوم صلاحي نام داشت و گفت كه دادگاه اول آسان گرفته و من و شهيد عراقي را هم به ليست اعدامي‌ها اضافه كرد. آيت‌الله انواري 15 سال، مرحوم حاج احمد شهاب 10 سال و حميد ايپكچي 5 سال حبس گرفتند. حكم اعدام ما هم به خاطر اعتراضات علما در بيرون زندان، به حبس ابد تبديل شد. در تمام طول محاكمه و پس از آن هيچ وقت به هيچ حكمي اعتراض نكرديم.

*سوال:از ساعات آخري كه با شهدا سپري كرديد خاطراتي را نقل كنيد.

*اماني: آن شب 12 نفري كنار هم بوديم. روحيه همه بسيار عالي بود و هيچ كس نمي‌ترسيد. وقتي ماموران شهيد نيك نژاد را صدا زدند تا براي بازجوئي ببرند، داشت مسواك مي‌زد و خيلي خونسرد مي‌گفت اجازه بدهيد مسواكم را بزنم، آمدم! روز آخر هم كه به شهدا ملاقات دادند، كسي به شهيد نيك‌نژاد گفته بود براي نجاتت پنج هزار لاحول ولاقوه‌الابالله بفرست. موقعي كه او را اعدام مي‌بردند، به شوخي گفت: دو هزار تا را فرستادم، بقيه را هم تا مرا مي‌برند مي‌فرستم.

*سوال:پس از اعدام دوستانتان چه پيش آمد؟

*اماني: ما را به زندان شماره 9 بردند كه در آنجا قاچاقچي‌ها و قاتل‌ها را نگه مي‌داشتند. آنجا به قدري شلوغ بود كه بعضي‌ها نمي‌توانستند بخوابند و مجبور بودند تا صبح سرپا بايستند! آنها مي‌خواستند روحيه ما را تضعيف كنند. دوستان ما در بيرون از زندان تلاش كردند و خود ما هم در زندان اقداماتي كرديم تا وقتي كه به زندان شماره 3 كه جاي زنداني‌هاي سياسي بود، منتقل شديم. در اينجا از حضور كمونيست‌‌ها آزار مي‌ديديم، ولي خيلي بهتر از جاي قبلي بود.

*سوال:پس از آنكه عده‌اي از زنداني‌ها از زندان فرار كردند چه وضعيتي پيش آمد؟

*اماني: بيژن جزئي تلاش كرد عده‌اي را فراري بدهد، از جمله كاظم ذوالانوار و مصطفي خوشدل كه از مجاهدين بودند. مامورين متوجه شدند و آنها را گرفتند و براي اينكه ديگران را بترسانند، اعدام كردند. بعد هم فشارهاي زيادي روي بقيه زنداني‌ها اعمال و آنها را از ابتدائي‌ترين حقوق و امكاناتشان محروم كردند. عده‌اي را هم به تبعيد فرستادند، از جمله شهيد عراقي، آقاي عسگراولادي و ...

*سوال: اشاره كرديد به حضور ماركسيست‌ها در بندي كه زنداني بوديد. برخورد آنها با حركت مسلحانه شما چه بود؟

*اماني: آنها خيلي توقع نداشتند كه گروه‌هاي مسلمان، فعاليت مسلحانه كنند، شايد چنين تصوري داشتند كه مبارزه مسلحانه در تيول آنهاست! ولي وقتي ما و عده‌اي ديگر را ديدند كه دست به مبارزه مسلحانه زده‌ايم، به شدت نگران شدند. ماركسيست‌ها در دوره مرحوم نواب هم همان‌طور كه در قضيه تحصن اشاره كردم، با ما دشمني كردند. در زندان شماره 3 هم كه بوديم خيلي ما را اذيت كردند تا وقتي كه ما را به زندان شماره 4 منتقل كردند. در اينجا بود كه آن قضيه فرار پيش آمد و شهيد عراقي و عده‌اي ديگر را به زندان برازجان تبعيد كردند و بعد هم ما را به زندان شماره 1 كه سه بند داشت و رزم‌آرا آن را ساخته بود،‌ منتقل كردند. اين زندان در دوران شهيد نواب سه بند داشت و حالا سه بند ديگر هم به آن اضافه كرده بودند و ما را به بند 6 بردند كه حبس ابدي‌ها در آن زنداني بودند.

*سوال: برخورد مجاهدين خلق با شما چگونه بود؟

*اماني:در سال 1350 عده‌اي از آنها را به زندان شماره 3 قصر آوردند كه در ميان آنها رجوي و خياباني و عطائي هم بودند. اينها تمام مدت سعي مي‌كردند ما را با خود همراه كنند، ولي ما البته آنها را در جمع خود راه نمي‌داديم. ما در زندان كتاب‌هاي آنها را مي‌خوانديم و متوجه بوديم كه اينها دارند ماركسيست مي‌شوند. بعد هم كه جريان فتواي علما پيش آمد و يكسره از آنها تبري جستيم.

*سوال: شما حبس ابد بوديد. در چه تاريخي و چرا آزاد شديد؟

*اماني:در آذر 55 آزاد شدم. دليلش هم اين بود كه مي‌گفتند ما همه خرابكارها را دستگير يا شناسائي كرده‌ايم و ديگر امكان اقدام عليه رژيم وجود ندارد و نگهداشتن زنداني‌هاي سياسي، در ايران و خارج، انعكاس منفي داشت. من و حدود 20 نفر را در آذر و بقيه را كه 60 نفري مي‌شدند بعدا آزاد كردند. شهيد عراقي و حاج‌آقا عسگراولادي و آقاي انوري و آقاي حيدري و... را در بهمن آزاد كردند.

*سوال: پس از آزادي هم فعاليت سياسي داشتيد؟

*اماني:خيلي كم تا وقتي كه رشيدي مطلق آن مقاله كذائي را در اطلاعات نوشت. هنوز هم وقتي فكر مي‌كنم مي‌بينم انگار شاه مي‌خواست خودش تير خلاص را به مغز خود بزند. چاپ آن مقاله، واقعاً حركت احمقانه‌اي بود.

*سوال: چه شد كه بعد از انقلاب مسئوليتي را نپذيرفتيد؟

*اماني: من نزديك به 13 سال در زندان بودم و زندگي‌ام به كلي به هم ريخته بود. بعد هم ديدم بحمدالله بقيه هستند و كارها را انجام مي‌دهند! برادرم مرحوم حاج آقا سعيد اماني هم در صحنه بود. من ديدم بهتر است كمي هم به زندگي و خانواده‌ام برسم.
زندگي


ارسال شده در مورخه : سه شنبه، 27 بهمن ماه ، 1388 توسط Bustanchi  چاپ مطلب


مرتبط با موضوع :

 نامه محسن رضايي براي فتح بغداد  [دوشنبه، 28 تير ماه ، 1389]
 قطعنامه‌اي كه "جام زهر" بود  [دوشنبه، 28 تير ماه ، 1389]
 انتقام به سبک اپوزيسیون!  [شنبه، 26 تير ماه ، 1389]
 جریان خزنده و بازی در دو نقش  [چهارشنبه، 16 تير ماه ، 1389]
 طفره از ثبت توهین علی مطهری  [چهارشنبه، 16 تير ماه ، 1389]
 راهكار پهلوي براي براندازي جمهوري اسلامي  [سه شنبه، 27 بهمن ماه ، 1388]
 اصلاحات در پرده آخر انشقاق  [سه شنبه، 20 بهمن ماه ، 1388]
 اخلال در مراسم 22 بهمن حرام است  [سه شنبه، 20 بهمن ماه ، 1388]
 وقايع سال1360 در1388  [سه شنبه، 20 بهمن ماه ، 1388]
 یکی از فرماندهان آشوب  [يكشنبه، 18 بهمن ماه ، 1388]

نام شما: [ کاربر جدید ]

عنوان:
 
نظر:


:) ;) |) :- :( :0 :# *) ^) +)) :} |(( @: (:) :? :**

کد امنيتي : bem03dov
تايپ کد امنيتي : [ بازگشت ]

بازدیدکنندگان غیر عضو حق ارسال نظر و پیشنهاد در مورد مطالب این سایت ندارند .
برای استفاده از سرویسهای مخصوص کاربران عضو فرم عضویت را تکمیل نمائید .

امتیاز دهی

امتیاز متوسط : 0
تعداد آراء: 0

رای به مطلب :

عالی
خیلی خوب
خوب
متوسط
بد

انتخاب ها


 پرینت پرینت

اشتراک گذاري مطلب

وضعیت آنلاین

در حال حاضر 8 مهمان و 0 کاربر در سایت حضور دارند .

خوش امديد ، لطفا جهت عضویت در سایت فرم مخصوص عضویت را تکمیل نمائید .

جستجو



جستجو در وب
جستجوی سايت

نظرسنجی

نظر شما درباره طراحی جدید سایت؟

بد نیست
عالیه
میتونه بهتر باشه
نظری ندارم



نتایج
نظرسنجی ها

تعداد آراء: 259
نظرات : 0

آمار کاربران

تصویر تصادفی



Copyright 2010.All rights reserved  | Theme Designed By